چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

منظومه رهایی (4)


زندگی بی نظم

ممکن نمی شود

و نظم

زاییدۀ قدرت است.

 
در زایش هر قدرتی

از سیاه چاله های درون آدمی

از غارهای هزار توی پنهان روح

بسان دم اژدهایی بالدار

لهیب آتشینی ز خود کامگی

سر میکشد

که تا مشت مردمان

بر فرقش کوبیده نشود 

به یادش نمی رسد

که از بین مردمان

و با نیروی مردمان

سر کشیده است.


 جنگ برای مردم گزینه نیست

زیرا که جنگ

یعنی که ویرانی و خون

یعنی که مرگ

زبرا که جنگ

راه سلطه گری است



راه مردم

خلع سلاح دیکتاتوریست

از شعار و ریا و دروغشان

تا نظم ضد مردمی

تا در نهایت

از بقایای قدرتشان

خلع تفنگشان.


 قانون زندگی

تغییر زندگیست

تغییر راه و احوال مردم است

هر گاه که مردمان، اراده کنند.

 این تغییر تا به حال
با خون بوده است

زیرا که خودکامگان ، خود را

چون سایه های خدا

و یا منصوب و خلیفۀ خدا

بر روی زمین می خوانند

تا چو قدرت خدا

ازلی پندارند

توده های خلق،

آن راه و رسمشان را

گفتار مستشان را.



 گرنظم مردمان را
برای زندگی

بجای قدرت قیصرو قهرمان و منجی و هر مدعی

با قدرت آزادی و آگاهی و انتخاب

و گزینش و تغییر زندگی

بدست مردمان

درآویزیم

قدرت از آن آزادیست

نه از آن مدعی


 
نظم انتخاب و تغییر

قانون آزادیست

تغییر نه در برابر نظم

که خود نظم قدرت آزادیست

که این گزینش و تغییر

خود راه زندگیست



 قوانین نظم

همیشه برای حفظ قدرت

نوشته گشته است

برای فصل رهایی،

قانون تغییر را باید نوشت

نظم تغییر را باید نوشت









جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

پیش نویس قانون اساسی نوین ایران




آشنایی  با اولین پیش نویس قانون اساسی نوین ایران
  ((در سایت ((حقوقدانان جنبش سبز مردم ایران


در مطالعه و انتشار گستردۀ سند زندگی در ایران فردا بکوشیم.
/http://greenlawyers.wordpress.com/

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

منظومه رهایی (3)




اینک وطن بیتاب
دلهایمان در تاب
بیزار جنگ و کینه و خون
خسته از استبداد
پاسخی بجز گلوله وباتون و زندان
بر ما نمیدهند
با کلام عشق و مهر می گوییم

ولیک
شقاوت دیکتاتوری
پایان نمی شود

از باروی قدرت
جز فرمان مرگ
صادر نمی شود



و سوالی در ذهن
همچنان می چرخد

غالبان را آیا
روی سازش با خلق
خواهد بود؟
گر که فرمان مرگ را
پایان نیست
برگرفتن سلاح
برای دفاع
و راندن مهاجمان
و غاصبان زندگی
گزینه ای به خیر و صلاح
خواهد بود؟

سیاست و ایمان سلطه گران
همیشه با لوله تفنگ
و آتش جنگ
پیوند خورده است
آنها همیشه از جنگ مقدس خود
حرف میزنند
سلاح،قدرت است
و قدرت سلاح
یعنی که قدرت مرگ

ولیک مردمان
برای زندگی
به پیوند دلها و دستها
با عشق و مهر و صفا
نیاز میبرند

جشنِ زندگیست
پیوند عاشقان
و هر تولد و زایش و رویش
آسمان و زمین هم
با نغمه های باران
درجشن زندگی
رقص میکنند

اگر که ز خشم
در برابر شقاوت کور
سلاح بر گیریم
خود بر زبانه های آتش جنگ
چون باد ، دمیده ایم

قیصری می گردیم
در مقابل قیصری
خود قدرتی می شویم
که به تدریج
یا ناگهان
با مردمان
بیگانه میشویم
بیداد میشویم
در کوچه های شهر
سایه های مرگ میشویم

قیصری میمیرد
قیصری می آید
باز تاج قدرت
بی مردمان
برای قیصری دگر، میماند
و آن دو سوال
دوباره بر جای
همچنان می ماند
سوال اولی
که از شیوۀ دفاع می پرسد

راه مسیح گونه
تسخیر جان و روح و دگرگونی قیصران
تا که بر ارادۀ مردمان
سر فرود آورند
و یا راه جنگ
وفتی که فرمان مرگ را
از نای گرفتۀ قدرت
پایانی نیست؟
و سوالی دیگر
که از تکرار چرخۀ قدرت و نبرد می پرسد
وقتی که انقلاب
از راه میرسد
با دست مردم است
وقتی که قدرت است
از آن نخبه ها
بر ضد توده هاست
و این چرخۀ کهن
به تکرار
چرخیده است

آیا رهی دگر
برای رهایی
مانده است؟
-----------

دنباله دارد

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

منظومه رهایی (2)



به درازای تاریخ
برای زندگی
برای بقا و مقاومت
در مقابل سلطه گری
به نام سلطان و خلیفه و برگزیده گان
و یا شاه شاهان و امپراتور هر کران
گزینه ای سخت بوده است
مسیح گونه
گونۀ دیگر پیش کردن
یعنی که مظلومیت را
سپر کردن
برای دگرگونی روح سلطه جو
برای فتح قلب او
در فرسایش زمان
که چون ما
ز یک ریشه است

و یا برگزیدن سلاح
مشت در مقابل مشت
خون در برابر خون
تا مرگ سلطه گران



هرگز ندیده ام که کسی
خود تاج قدرت را
بر مردمان
هدیه کند
هر چند که ناگزیر
و یا دلبخواه
آنرا رها کند
بگریزد
و یا انزوا بگزیند
نه با کلام مسیح
نه با زبان سلاح!؟

 

همیشه قدرتی
در برابر قدرتی بوده است
مردمان
پیرامون
سایه های قدرت
در صحنه بوده اند
بیش گاهان
وسیله و ابزار
در اطراف قدرتی
با نام قهرمان
یا منجی زمان
حلقه میزدند
و در مصاف و نبردی
نابرابر 

کشته میشدند


و قدرت دست بدست می گشت
در بین نخبه گانی
که یا زمان را میشناسند
و رنگ و بوی را از فواصل دور
تشخیص میدهند
و راه ریا برگزیده اند
و یا اراده تسخیر کرده اند
و یا دریوزه گان قدرتی ، برترند

اراده ی توده ای
مجرای جدای رهایی
برای خود نداشت

 

وقتی که انقلاب
از راه میرسد
قدرت ، از آن توده هاست
با دست توده هاست
نه درمسجد و معبد
نه در برج و قلعه
نه در قدرت سلاح
فقط
در کوچه هاست
در کلام و شعار وفریاد خلق
در مشت توده هاست




به وقت جایگزینی
برای قدرتش
حکومت
از آن نخبه هاست

وقتی که خلق
قدرتش را
به برگزیده گانی
هدیه میکند
مشت باز میکند
و دست بیعت
دراز میکند
وانگه سلطه ای نوین
پدیدار می شود
که خود فریبی دگر میشود
بر مردمان
واین چنین است که می گویند
هر انقلاب
فرزندان خود را می خورد

 

قیصران و شاهان و سلطه گران
قهرمانان جنگ
منجیان بشر
همیشه آمده اند
و همیشه رفته اند
و باز مردمان
در سلطه مانده اند!؟


این چرخۀ کهن
به تکرار
چرخیده است

---------------------------------
دنباله دارد

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

منظومه رهایی (1)




خشم شعله ور میشود

بسان رنگین کمان شعله ای

که در ان باد افتاده است

سرخ و آبی و زرد

نارنجی و سبز

مواج و ملتهب

نا آرام

سرکش و سوزان

زبانه می کشد

گه تند و گه آرام

بیقرار

بیقرار

درپیکر خشکیدۀ

جانهای بیقرار




به یغما برده اند



عشق و صلح و آزادی را


از سرزمین مهر

اهریمنان خودکامگی

با جنایت و دروغ

با فریب و مکر و خرافه و بیداد

با شکنجه و تجاوز و شلاق

با چوبه های دار

 


در سرزمین مهر

اشکها ز دل جاریست

درد با رنج و فقر

خشم با نفرت و کین

با نفرین

اشک شادی نمانده است




در کوچه ها

گزمه های دیکتاتوری

برای هر اسیر

از خیل مردمان

که فریاد میکشند

پاداش نقد و جایزه میبرند




دشتها

خالی ز خوشه های گندم

خاک خشکیده است


شهر ها

انبوه فقر و اعتراض و سرکوب

خون خشکیده است


نان آور خانه ها

شرمسار بچه ها

در هم شکسته است




خلیفه مکار
با سران جهان

از موشک و اتم

حرف میزند

سلطه گران و دیکتاتوران را

برای فریب و بقا

جنگ لازم است

به وقتی که تفاهم و تقسیم نفع و ضرر

برای هم سیرتان

یکسویه گشته است
...........................................................................
دنباله دارد
...........................................................................
این منظومه رهایی که در چند قسمت خواهد آمد
به ملت بپا خاسته ایران تقدیم میشود

پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

روز وعده ی خدا رسیده است



کلام خدا بود
که چنین گفته بود
مرا بخوانید
تا شما را اجابت کنم
و تا قومی خود نخواهد
تغییر سرنوشتی برایشان
نخواهد بود.
.................................



دلهایمان لبریز درد وخشم
از تعفن قدرتی
که در مرداب گندیده ی خودپرستی و فریب و جنون
مشام زندگی را
در کوچه ها
با بوی خون و کینه و نفرت
دل آزرده کرده است


بیایید با هم برویم
در کوچه های شهرمان
همراه با خدا
قدم بزنیم
که وقت دیدار
رسیده است
برایش بگوییم
که در سرزمین او
بی او
بر ما چه رفته است
برایش بگوییم
از سهرابهایمان
از نگاه به خون خفته ی نداهایمان
از گورهای بی نشان
و از تن های مثله و مچاله ی اسیرانمان
در زیر شکنجه ی کرکسان ولایت فقیه ی
که نام خدا را به تزویر
یدک می کشد



بیایید با هم برویم
که ز فریادهایمان
خدا هم به شهرمان آمده است
تاب اش نمانده است
از رویت مردمی مظلوم
که برای آزادی و فلاح
سینه ها را سپر کرده اند
ما وعده ی او را طلب کرده ایم
ما اراده ی تغییر
سر داده ایم
ما در برابر آتش تفنگ
نام او را فقط
صدا کرده ایم
بیایید با هم برویم
دوش بدوش هم
در بر خدا
قدم بزنیم
روز حکم مردمان
رسیده است
روز وعده ی خدا
رسیده است



وقتی که با همیم
خدا با گامهای ما
همگام و یار ماست
بیایید در این روز و روزها
در کوچه های شهر
با خدا قدم بزنیم
دلتنگی و یاس و ترس
تنها از آن خلیفه ی مکار رو سیاست
این روزها
روز اجابت وعده های خداست
روز سرنوشت و ارادۀ ماست


دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

نسیم آزادی به سلام آمده است




طاقت و توان و شکیبایی را
روزی میبرد
سیل اشک
و می شکند
قامت تحمل و سکوت را
هق هق گریه ای
که در گلو مانده است

وقتی که حجم سینه را
جایی نمانده است
حتی برای یک آه
حتی برای یک آه
اشک جاری میشود
از ریشه های جان
تا شانه های ستبر
تا گونه های سرخ
و سبکبالی جانفزایی
ز ره میرسد

درین دیار بغض آلود
به هر کوی و خانه ای
بسی اشکها جاریست
ز بیداد و ظلم و دیکتاتوری
که سالیان سال
به درازای نسلها
بر دل نشسته است

خیزش سبز رهایی
بغضهای دل ما را گریه می کند
و سبکبالی جانفزا
با نسیم آزادی
بر این دیار کهن
به سلام آمده است


شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹

مهر. ماه همصدایی یاران همکلاس


مهر
ماه همصدایی یاران همکلاس
ماه نوشتن مرگ بر دیکتاتور
با رنگ امید سبز آزادی
بر پای تخته سیاه و سینه ی هر دل و دیوار کوچه هاست



مهر
یاد و خاطره یارانیست
که بجای نشستن بر نیمکت کلاس
در سردابه های نفرت و خشم
بر تخت تعزیر ولایت فقیه
قربانی فاشیسم و دیکتاتوری
با نام مذهب اند

پیچک سبز امید


از ناباوری

از شک و تردید

بر رویش جوانه ها ی سبز

گذشتیم از کوچه های داغ

با پاهای برهنه ی ورم کرده

چون دلهایمان



ابرهای تیره را

باد میبرد

آفتاب میدمد

و در کوچه های گرم

تا قلب شهر

میدود پیچک سبز امید

بر سینه ی هر دیوار و خار

بر سر هر پیچ مویرگ


رویش سبزما

حضور مردمست

حضور زندگیست

طلوع آزادیست


شنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹

من از قبیلۀ ایران ، در تپش آزادیم/من از قبیلۀ سیمرغ ، پرنده ی رهاییم


من از قبیلۀ باران ، دلتنگی و محبتم

من از قبیلۀ مهتاب ، زمزمۀ ستاره ام


من از قبیلۀ عشقم ، شرارۀ زندگی ام

من از قبیلۀ انسان ، انس همه زنده گیم

من ار قبیلۀ توحید ، شکستن بنده گیم
من از قبیلۀ عرفان ، سرود این زنده گیم


من از قبیلۀ ققنوس ، زنده به مرگ و آتشم

من از قبیلۀ امواج ، خروش بی قراری ام

من از قبیلۀ فریا د ، به شیخ و شاه و ظلمتم

من از قبیلۀ عصیان ، قیام سرخ توده ام

من از قبیلۀ خاکم ، ز کوه و رود و صخره
من از قبیلۀ توفان ، به وقت خشم ملّتم



من از قبیلۀ ایران ، در تپش آزادیم

من از قبیلۀ سیمرغ ، پرنده ی رهاییم

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

گامی ز فریاد تا اعتصا ب


خونریزی مغول را شنیده ایم ولیک
کشتار را با دروغ و پرده پوشی و فریب
هرگز چنین ندیده ایم

چپاول و غارت و تجاوز اعراب را بنام دین
در برگ برگ روزگار میهنمان ورق زده ایم ولیک
جنایت و تزویر را بنام دین
هرگز چنین ندیده ایم

دراین دیار کهن
اسطوره های دلاوری
بسیار بوده اند ولی
حلاج وار
زاهدان ریاکار دین فروش را
کسی چنین رسوا نکرده بود
که موج سبز عصیان مردمان
با بدنهای لت و پار از شکنجه ها
با بدنهای سوخته و رها شده
در خاکهای بی نشان
با آه و مویه و صبر مادرانشان
با آزادمردان دلیرشان
که جنایت و دروغ را بی پروا
بر سرهر کوی
فریاد کرده اند
رسوا نموده اند

با یک امید و یک اراده و یک گام
موج سبزصلح و آزادی
حاکم این دیار اهوراییست

گامی ز فریاد تا اعتصا ب
مرگ دجال روزگار ماست
مرگ دیکتاتوریست


هر روز در کوچه ها آتشی بپا کنیم



وقتی که صدای هر اعتراض
و شکوه و فریاد
بر علیه بیداد و ستم
و دروغ و فریب
با تازیانه و سلول و چوبه های دار
پاسخ میگیرد
برای زندگی
بی خفت و ننگ
راهی مانده است؟

هلا ای تهمتنان
ای دلیران و شیران ایران زمین
دست در دست هم
هر روز در کوچه ها
آتشی بپا کنیم
جان را سپر کنیم
بغیر از آتش و خون و قیام
راهی نمانده است.


دو بلای عظیم سرزمین من

سرزمین من
همیشه در دو بلای عظیم
گرفتار مانده است





یکی را
داعیۀ سلطنت قلبهاست به هر زمان
و یکی دیگر
بنام سایۀ خدا
حکم میزده است.



در طول قرنها
شلاق حاکمان را
داعیان سلطنت قلبها
تبرک کرده اند
و بر دست شاهان بوسه میزدند.

اینک
شلاق رنج و فقر و ستم
در دست خلیفۀ خداست
او خود حکم اعدام میدهد
خود حکم شلاق و شکنجه میدهد
و خود تازیانه را
با ورد و دعا
تبرک می کند
 

پنجشنبه ۲۵ ژوئن ۲۰۰۹

از جنگ بیزارم امّا





از جنگ بیزارم امّا
برای دفاع
از موجودیت و بقا
برای آزادی و برابری
سینه را سپر می کنم
و آغوش می گشایم
برای مرگ
وقتی که راهی نمانده است
برای زندگی
جز ننگ و ذلت تسلیم و برده گی

زیرا که جنگ من
جنگ آزادیست
جنگی برای صلح
جنگ برابری
جنگی برای دفاع
جنگ زندگیست .

و هر جنگی دگر
بجز دفاع مظلوم
از ظلم ظالمان
طغیان باطلی است
که مرگ می کارد و کینه می درود
و جنگ در پی جنگ .

آری آری
از جنگ بیزارم اما
ارابه های مرگ
از حرکت باز نمیمانند
تا گلولۀ ضدّ تانک را
در جدار خود
حسّ نکنند .

یکشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۹

ترانه های کوچه


مردم پاک وطنم
که در تو روح ایزد است
ای تو جوان سرکشم
که در تو قلب آرش است

ز یک نفس از نفست
مرده بدم ، زنده شدم
ز یک قدم از قدمت
دولت پاینده شدم
ز مکر اهریمنیان
ز جان و دل شعله شدم
ز هر قدم تا قدمی
آتش سوزنده شدم

***************
جست زنم ، خیز زنم
بر تو همی سنگ زنم
گر ندهی تو رای من
آن سر پر فریب تو
بر سر سنگ همی زنم

****************
صد جان برافشانم بدان
تا کار تو پایان رسد
از جا نمی جنبم بدان
تا مهر آزادی رسد

امروز همه فریاد






باز هلهله و غوغاست
در شهر ستم باران
باز شعر و شعار و مرگ ...
فریاد ستوه خلق
از ظلمت و بیداد است .

امروز همه فریاد
از بغض فرو مانده
با مشت گره کرده
چشم در چشم شقاوتها
بیداد فراعنها
جاریست سرود جان
آزادی و صلح و نان .


چهارشنبه ۶ مهٔ ۲۰۰۹

ای مام وطن چه بس پریشانی باز


ای مام وطن
چه بس پریشانی باز
آشفته نگاه وگیسوانت بر باد
سر،
پای و دل ودیده،
به خونت بینم
اندوه و نگاه و اضطرابت بینم.
دلشورۀ دخت و پور و فرزند؟
دلشورۀ سرنوشتِ در بند؟
تاراج قرون را نشده ست پایانی؟
پیکار رهایی نشده ست انجامی؟
با من سخنی بگو که سخت دلخونم
آشفته دلم،
دربدر هر کویم.
پژمردۀ بیگانه و پیمان شکن و گمراهی
آواز و نگاه غرقه درخونم
با من سخنی بگو
بگو قصۀ بیداد
از رنج و نبرد مردمی ،
اسیر استبداد.
از گُرد و دلیران غیورت خبری گو
عیار و یلان و شب روانت خبری گو
از زردی رخسار نسیمی به سر دار
از جوش و خروش جنگل سبز
از شعلۀ پر شرار آذر
از تیز روان دشت و صحرا
از سنگر کو به کوی هر بام
از مشت گره کرده و فریاد
از خیز و قیام توده هایت خبری گو.

باران سیاه فتنه ها میبارد
از هر طرفی سیل بلا میبارد
بیگانه و بیداد به ساز دگری
بازیّ نوی برایمان میسازد.

بگذار که سر نهم در پایت
بگذار که بوسه ها زنم بر خاکت
درپای تو مرگ،شیرین باشد
یک نوازشت دم مسیحا باشد.
آن چوبۀ دار،که در ره آزادیست
شاهد تو بمان،عروج من باشد
معراج من از صلیب عشقت باشد.
آغوش گشا،
نوازشی کن مادر
بازوی مرا ببند،
به مُهر خونین پدر.
آن راه رهایی ره من باشد
آزادی و صلح،
و یا که مرگ سرخم
تنها ره زندگانی من باشد.

جمعه ۱۷ آوریل ۲۰۰۹

یکی بود یکی نبود


یکی بود یکی نبود
غیر از خدا
هیچ کی نبود
روی زمین گردویی
چن تا آدم نشسته بود
تو تارهای تنیده شون
مثل پیله،
دنیاهاشون.

از اون زمون که روی خاک
ردٌ پاشون افتاده بود
با تن عریون تو بیشه
کنار رود و کوه و دشت
خط میکشیدن رو زمین
که اینجاها مال منه
این خطهای،
کج و کوله،
دایره ای و بیضوی
بزرگ و کوچیک میگشتن
رنگاوارنگ میگشتن
گه خطها رو خط میزدن
خط تازه میذاشتن
گه توی هم قاطی شده
یه دیواری میذاشتن
خیلی وقته رو این دیوار
اسم قانون گذاشتن.

تو مرکزش
دایره ای رسم میکنن
مثل قلعه،یا مثل کاخ
یه دولتی تشکیل میدن
یه پارلمان راه میندازن
یه قدرت قضایی هم شکل میدن
میگن که این حکومته.
هزار تا بازی میارن
دوز و کلکها میزنن
که خط حاکمیٌتو،
نیگر دارن.

همش میگن که این قانون
ز رای مردم اومده.
بعضیها هم،
فلسفۀ وجودشون
از آسمونها میباره.
همش میخوان
دایره شون بزرگ بشه
یه کل مونده گار بشه
واسه همین
دایره های دیگه رو
کوچیک و خوردش میکنن
تا زیر مجموعۀ خود
اسیر وتابعشون کنن.
جنگ میکنن
خون میریزن
چشمون بچه ها رو با
مادراشون
گریون و خونین میکنن
برای حفظ خط کل
خطهای محکم میشن
هر کی بخواد نق بزنه
خطهای دیگه بیاره
باتون و زندون هم دارن
اعدام و گوله هم دارن
وجودشو خط میزنن
تا هیچ کی کلٌه اش نزنه
دیوارا را خراب کنه
امنیتو هم بزنه.

آره عزیزای دلم
بچه های خوب و قشنگ
شکلک و خنده میکنین
شیطونی بازی میکنین
دیوارا رو بالا میرین
به هر جایی سرمیکشین
کارای ین آدمای لخت و پتی
خنده و گریه هم داره.

این آدما
یه خط مرزی میکشن
میگن که این مرز ماهاست
منافع ملٌی ما
اینور و اونورخطهاست
منافع بعضیا هم
تا سر دنیا میرسه
اون ور دنیا میرسه.
بعضیا هم،
تاریخ و سمبل میسازن
قدمت دیرین میسازن
با شعر و فرهنگ و زبون
به اسمشون مینازن
بعضیا هم
به رنگشون مینازن.
خیلی وقتا،
این آدما
به عقلشو مینازن
به پولشون مینازن
به قدرت سلاحشون مینازن.

القصه ای،
بچه های شیطون و تیز
ستاره ها ،
مثل زمین گردویی
دور مدار میگردن
دور سر همدیگه هی ،
میچرخن.
قل میدن و قل میخورن
نور مید ن و نور میگیرن
چاک میشن
خاک میشن
کوه میشن
دره میشن
آب میشن
رود میشن
خط میشن و نقطه میشن
تو عددا هیچ میشن
صفر میشن
غبار میشن
گرد باد صحراها میشن
بازم یه دایره میشن
کوچیک وخورد و فلفلی.
امٌا آدمهای کَلک
ازته دل
خدا را باور ندارن.

مثل زمونای قدیم
که مرکز عالمشون
زمین بود
وجود و عقل خودشون رو باد میدن
بادکنکی باد میکنن
خودشونو
مرکز عالم میگیرن
هدف عالم میگیرن.

با عقل ور پریده شون
که تو مدار خودپرستی اسیره
مدار و قانون میذارن
با زور و قلدر بازیشون
قانون و دیوار میسازن
خطها رو قاطی میکنن
خط میزنن
خطهای تازه میشن
زندگی رو برا همه
طناب دارش میکنن
تا چن روزی بیشتر بیشر بمونن
اسمشونو تو هر زمون میون اسما ببینن.

آی بچه ها،
آی بچه ها
بیاین بریم
قایم موشک
گردو بازی
بادکنک ها رو باد کنیم
باد بدیم و خنده کنیم
تو کهکشون بازی کنیم
رو مدارا تاب بخوریم
تاب بدیم و تاب بخوریم
قل بدیم و قل بخوریم
پس ابرا قایم بشیم
بارون بشیم
آب بشیم
موجای دریاها بشیم
به اون خدای مهربون
که زندگی رو آفرید
با بازیهای جور وا جور
سلام بدیم
سر به سرش بذاریم و خنده کنیم
بوسه بدیم
ماچ کنیم
وقتی که هم خسته شدیم
تو دستای
مهربونش
جا بگیریم
با لای لاهای شیرینش
چشمامونو ببندیم.

قصۀ ما بسر رسید
کلاغه به خونش نرسید.
بالا رفتیم ماست بود
پایین اومدیم دوغ بود.
قصۀ ما،
یه قصه بود
مثل تموم قصه ها
از قصه های آدما
که وقتی دلهاشون پُره
میگن برای بچه ها.

سه‌شنبه ۱۴ آوریل ۲۰۰۹

پس چرا بر دار شد؟


چوبه های دار بر پا
و فرو فتاده بر سینه های سرد
صورت و سرها.

نگاهها
همه از اوج تا پای دار
به زمین خیره مانده بود.
جز نگاهی که به سر تاجی داشت
و به لبخند ظفر
می نگریست بر تالار.

با صدایی که طنینش
به تمام میدان
به همه شهر و زمان
پر میشد
این چنین گفت بلند :

ما برای پیشرفت
آزادی و عدل
استقلال
آزادی زن
رفاه و تعلیم و سواد
می جنگیم.
ما برای آینده ی خوب
زندگیّ بهتر
ما برای مردم
و شرافت و کرامت بشر می جنگیم
ما در نبرد خود
در ره ملت خود
لحظه ای سستی را
لحظه ای ضعف ...
............
...............
هق هق گریه ی سختی برخاست
رشته ی کلام شاهان بگسست
به اشارت ز میان جمع
مادری بیرون شد
با چادری تیره
ز رنجی به قدمت تاریخ
که بر سر کشیده بود.

شاه با عاطفه پرسید :
مادرم
گریه ی تو
و غم و دردت چیست؟

مادر با نگاهی خونین
گفت به شاه
یاد حرفهای پسرم افتادم
حرفهای پسرم هم این بود
پس چرا بر دار شد؟
پس چرا بر دار شد؟



این شعر بر اساس خاطره ای که آشنای پیری برایم نقل کرده بود ،سروده شده و آن را تقدیم اشک خون دل همه ی مادرانی می کنم که زندگی را با عشق خود به کودکان می سازند.

سه‌شنبه ۷ آوریل ۲۰۰۹

کی میشه که همه با هم بخندیم


وقتی که بچه ها مون
کت مونو میپوشه
کفشا مونو میپوشه
مثل بزرگا راه میره
همه خنده ش میگیره
اونم خنده ش میگیره.

وقتی یکی رو چهره ش
خط و خالای گلی و زرد و سفید میذاره
با یه کلاه شیپوری ، رو سرش
ادا و شکلک میاره
همه خنده ش میگیره
اونم خنده ش میگیره.

وقتی می بینیم که یکی
ساده دل و بی سواد
روزنامه و کتابو بر عکس میگیره تو دستاش
ادای عالما رو در میاره
همه خنده ش میگیره
اونم خنده ش میگیره.

اما اگه به فرعون
یا به شاه
و هر کسی مثل اون
بگین که از تخت سرخ
پایین بیاد
یه جا بشینیم زمین
داد میزنه
جلادو زود میخونه
که زندگی و مرگ
بدست منه
یکی رو گردن میزنه
یکی رو هم می بخشه
همه گریه ش میگیره
اون وقته که
اونم خنده ش میگیره.

اگه به آدمایی
که همۀ هستی رو
تو کتابی مینویسن
با کبرو فخرو نخوت
تو دستشون میگیرن
بگین که زندگی و هستی خیلی
بزرگتر و قشنگتر از این چیزاست
بعضیاشون
کتابای دیگه ای رو
وعده میدن بنویسن
وقتی که علم بشر
بیشتر و بیشتر میشه
بعضیا هم قیاسایی میسازن
صغرا و کبرا رو می چینن رو هم
پله پله میرن تا عرش خدا
از اون جاها فتواهایی میارن
حکم خودو حکم خدا میخونن.
اگه به این رمالا
بگین کتاب آفرینشو
خود خدا نوشته
رو برگا ، رو سنگا ، روی دلا نوشته
آسمون وریسمونو بهم نبافین
خودتونو جای خدا نذارین
چنون چماق تکفیر
توی سرت میکوبن
که زیر پای جلاد
میافتی و خونت مباح و جاری خاک میشه
اونوقته که
همه گریه ش میگیره
اونم خنده ش میگیره.
کی میشه که
اشکامونو پاک کنیم
بازم همه بخندیم؟

دوشنبه ۶ آوریل ۲۰۰۹

زندگی پژمرده بود



زندگی پژمرده بود
هر جا که آدمی
بر جای خدا نشسته بود.
………………………………

سر آغاز
.................

در گذار باد دامن کشان
از دشت و کوه و خا ک
در کوچه پس کوچه های خلوت و تاریک
در تنگناهای ساکت و باریک
در میان انبوه و تک تک مردم
درازدحام شهر
در هر دم زمان
با او کی شدم.

گه چون نسیم،
به نرمی روح
گه چون صدای زوزۀ گرگی ز دور،
گه همچو گرد باد، محیط بر غبار،
گه از برون،
گه از درون،
گذر کردم از لابلای روز و شب
از لابلای فاصله
از لابلای جسم و جان از دشت روح مردمان.


*******************************


دفتر اول
...............

از دورهای دور وانگه که سپیدۀ تاریخ سر میزده است
وانگه که آوای آدمی
از کنارآتش گرم غار
در عرصۀ حیا ت
پدیدار میشده است
آن پیرقصه گو میگفت قصه ها:
از ماجرای طبیعت و آدمی
از لرزۀ زمین ومذاب کوه وهجوم آب
از جنگل انبوه و نور ماه
وز گیسوان سیاه
از شور عشق
وز رنج مادران
از گردش زمان
گریۀ کودکان
و از لذت و بیم شکار
و نبرد آدمی
برای تکه ای طعام.



وانگاه میربود
رویای ابری و خوابی عمیق
چشمان نیمه باز و پلکهای بچه ها
و نقشهای ذهن و خیا ل
بر دیوار های غار
درگرگونه میگشت
در رقص شعله ها.



و من، مانده بودم
با پیر قصه گو
با چشم خیره
در انتهای شب
در اندیشۀ،
راز زندگی.

*******************

دفتر دوم
..............

آهسته آهسته
همراه با زمان
فرود آمدم ازفراز کوه
و لختی نشستم بروی سنگ
در پیش چشم
دشتی فراخ
پیوسته به آسمان
با حلقۀ رنگین کمان
و آب بود و حیات
و بذری و دستی
به روی خاک.
و زندگی، ادامه داشت
با کشتزارها ی سبز
و دود آتش تنور
با بوی نان
و کلبه های گرم
وآب چشمۀ حیا ت بود
شیر مادران.

و دهقا ن میاندیشید
با افکاری در هم تنیده
به زمین و آب وآسمان
وغارت آدمی
از حاصل،
داس آدمی.
......................

از سویی دگر
سواران میرسیدند
پر شتاب
ازعرصه های تنگ و سرد
جایی که زندگی
عقیم بود و سرد
و غبار بود وشمشیر
و مرگ انسان.
مادران وزنان
کنیزان فاتحان.
و تولد کودکان
با داغ بردگی
نه برای زندگی
برای خان.

****************

دفتر سوم
..................

در سنگینی سکوتی
که گه گاه می شکست
با بازی باد
و ترنم رازآلود ستاره

نظم کهن دیرین
در آغوش زمان
آرام خفته بود
با لطف خدایان سرنوشت
از آب و خاک و آتش و باد
تا کاهن وساحر
وزیر و شاه.
و اما زندگی
آهنگ تازه ای می سرود
و خواب کهن را می زدود.

درماورای سالیان دراز
در سپیدۀ صبح
هیاهوی روز
با پتک و سندان
و فریاد کاسبان دوره گرد
آهسته اوج میگرفت
و بچه ها،
میدویدند
به پیشواز قافله هایی
که میامدند
از کرانه های دور
و آفاق زندگی.
با خاطراتی شگفت
و داستانها یی از:
شاهان و خدایگان
که اقلیم ها یشان
با تمام فراخی
تنگ بود
برای نامشان.
و معبدانی که درانزوای سکوت
آرمیده بودند
با نسیم جان نواز
و صدای سروش.

و من
مبهوت رازجان
ازفراز زمان
مینگریستم
به صحنۀ جنگهایی
که سالیان سال
جاری بود
با نام خدای!!!!!!

و کشتی ها
بر سواحل بو گرفته از ماهی و هوسهای جاشوان
و قدرت باروت و آز حاکمان
کناره می گرفتند با تلاطم امواج
از غروب مه گرفتۀ دریا،
با آغوشی پر از زعفران و طلا
تا بردۀ سیاه،
و غارت بود
با ردای تجارت
و ماسک تمدن،
و تکاثری
که تسخیر میکرد و مسخ،
سرتاسر خاک و جان و عقل.

*****************


دفتر چهارم
.................

سایۀ شهرها
با هیکلهای عجیب و غریب
و با کارخانهایی عظیم
با نواری مورب وکج
از حاشیه نشینهای فقیر
گسترده میشد در پهنۀ زمین.
آدمی جدول مندلیف را
پر کرده بود
وعناصرهستی را
رام قدرت علم.
و باذره های اتم
تیله بازی میکرد.

هیچ چیز
بیرون نبود
از ساحۀ علم
از ذره های غبارهای دور و گنگ
از آسمان پر ستاره و از مهر و ماه
و از آب وخاک و سنگ.
و در پندار آکادمیک
حیات توالی تصادف بود
ویا حکم خدایی نظاره گر،
که کار خود را
به خدایگانش سپرده بود.
که جهان را به مهمیزخود میکشیدند
و قانون خود را مینوشتند
برای طبیعت وانسان و زندگی.

...........................................

در کوچه های شهر
در زیر برف شب ژانویه
در لابلای خانه هایی که فراتر میرفت
از شاخ و درخت،
مادری با سینه های خشکیده
خزیده بر آغوش صلیب سیمانی کنار راه
که با لامپی
روشنی می انداخت
بر چهرۀ عابران،
ازسوز سرد و برف
بچه اش را به سینه میفشرد
و برای نان
دست و نگاه تمنا را
به رهگذران پر شتاب میگشود.
گرسنگی
بی خانمانی
آواره گی
جنگ و غارت و دزدی
در هر کوچۀ زمین
موج میزد
و ضجۀ سکوت و درد بود
با ناله های مرگ
همراه خش خش برگ
که در زیر گامهای عصر نوین
بگوش میرسید
از حاکمیت سرمایه در عرصۀ حیا ت
از لابلای غرش ماشین و انفجار بمب و جنگهای بزرگ
و از زندانهایی که
مثله میکرد
اندام و روح آدمی.

................................

و در هر شب یلدا
و یلداهای هر شب
آن قصه گوی پیر
آن راوی زندگی
همچنان قصه میگفت :

از رنگها و نورها
در نقشهای زیبا.

از جستجوی معنا
در راز و رمز دنیا.

از اختلاف افکار
در نیرنگهای پندار.

از آرزوی جنٌت
وز آهنگ طبیعت.

از مهر مادران
وز خندۀ کودکان.

و از لذت عشق
و زیبایی هستی
و انحصار زندگی
که محرومیت و نبرد میافرید
و رنج زندگی.

********************************

دفتر واپسین
..................


حجم مدرن تمدن جدید
در گامهای خود
زمین را پر کرده بود
وخاک
بارور میشد
با رقص باد
و ترنم آواز ابرو رود برگ.
وگزاره های بشر
دگرگونه میگشت
همراه تصور و اندیشه و خیال
از راز ذره ها
و فضاهای نور
و دنیای روح.
وشعر میگفت
و فلسفه میبافت
و به حیرت می نشست
از راز کائنات
خیره در موجهای آب.

..............................

و من
بیزار و خسته از
بتهای خدا گونۀ بشر
میاندیشیدم
به ندای فطرت و آزاده مردمان
که زمزمه میکرد و میسرود:


زندگی پژمرده بود
هر جا که آدمی
بر جای خدا نشسته بود.

شنبه ۴ آوریل ۲۰۰۹

سرزمین من دیار فصه هاست


سر زمین من
دیار قصٌه ها ست
دیار اُسطوره ها
دیار افسانه ها ست.


زندگی در دیار من
حضور خداست
در شکوفه و باران و برف و خاک
و تمام فصلهای بودن وشدن.

حضور مطلقی ،
که زنده گیها ز اوست
خرد در دیار من
کشف حضور اوست
غبار دل را
زدودن است
نقاب رخ یار،
گشودن است.
جان را به کف نهادن،
شتافتن،
در کوی زندگیست


در قصه هایی در این دیار
مردم سر گشته درجلوه های خدا،
حکومت جابران را
چون سا یه ها ی خدا دیده اند
و رنج زندگی را
به جان خریده اند.


و درقصه هایی
که در روحمان نشسته است
تفکر و عقل و فلسفه
تصویر مغشوشی از جبر زندگیست
تصویری از ماورالطبیعه است.
ماورای زندگیست.


مردم دیار من
با قصٌه و اسطوره و افسانه،
زندگی را
بسر میکنند.


مردم دیار من
آتشکده های زندگی را
با هیمۀ های جان گرم میکنند.